Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors

فدیه یا فرصت توبه؟

 

در مباحث پیشین، با مبانی قرآنی نجات آشنا شدیم و دریافتیم که نجات‌بخش بودن امام حسین (علیه‌السلام) به چه معنایی است. اما برای تکمیل این بحث لازم است با برداشت‌ها و تفسیرهای نادرستی که در این زمینه وجود دارد نیز آشنا شویم، تا ضمن نقد و بررسی آنها، به شناختی دقیق‌تر از این موضوع مهم و سرنوشت‌ساز دست یابیم.

یکی از تفسیرهای نادرست در این زمینه، که دربارهٔ آن کتاب‌ها نوشته‌ شده و برخی مجالس و منبرها به ترویجش یافته، دیدگاهی است که شهادت امام حسین (علیه‌السلام) را فدیه‌ای برای نجات شیعیان از جهنم در نظر می‌گیرد. براساس این برداشت، امام حسین (علیه‌السلام) برای نجات شیعیان گناهکار به شهادت رسید تا در ازای این فداکاری بزرگ، گناهان پیروان و دوستدارانش بخشیده شود. این برداشت، تا حد بسیار زیادی از اندیشه‌ها و آموزه‌های الهیاتی مسیحیت تأثیر پذیرفته است.

 

الهیات مسیحی و باور به فدیه

مهم‌ترین و محوری‌ترین عقیده در میان فرقه‌های شناخته‌شدهٔ مسیحیت، باور به آموزهٔ «فدیه» است. براساس این اندیشه، خدا از سر لطف و رحمتش، برای رهایی انسان از گناه، فرزند خود را فدا کرد؛ یعنی عزیزترین موجود نزد خود را در معرض سختی، مصیبت و سرانجام مصلوب شدن قرار داد تا انسان نجات پیدا کند. در کتاب مقدس در این‌باره چنین آمده است:

«خدا از روی لطف بی‌کرانش حاضر شد بهای رهایی ما را از طریق خون پسرش بپردازد و به این شکل گناهانمان را ببخشد.»[1]

در الهیات مسیحیت، تمام مفاهیم و آموزه‌ها بر محور «گناه نخستین» شکل گرفته‌ است. براساس این دیدگاه، حضرت آدم (علیه‌السلام) نافرمانی کرد و با این معصیت، ارتباط انسان با خدا قطع شد. آنها می‌گویند خدا انسان را آفرید تا در کنار او باشد، فرزند او تلقی شود، از رنج و مرگ در امان بماند و زندگی جاودانه داشته باشد؛ اما آدم وسوسه شد، گناه کرد و از میوهٔ درخت ممنوعه خورد. در نتیجهٔ این گناه، مرگ، رنج و جدایی از ملکوت آسمان‌ها برای انسان رقم خورد و جایگاهش را در پیشگاه الهی از دست داد:

«گناه از طریق یک انسان وارد دنیا شد و گناه با خود مرگ را آورد،‏ و چون همه گناه کردند،‏ مرگ بین همهٔ انسان‌ها پخش شد.»[2]

آنها معتقدند خدا با وجود خطای انسان، همچنان او را دوست داشت و راهی برای جبران آن گناه در نظر گرفت. این راه این بود که او عزیزترین فرد نزد خود، یعنی فرزندش را فدا کرد تا این رابطه دوباره برقرار گردد. در باور مسیحیان، در میان فرزندان آدم تنها کسی که مرگ نمی‌توانست به‌سراغ او بیاید، عیسی مسیح (علیه‌السلام) بود؛ اما ازآنجاکه آن گناه، مرگ را وارد زندگی بشر کرد، خدا کسی را که بر مرگ غلبه داشت، در معرض رنج و درد مصلوب شدن قرار داد تا آن خطا جبران شود. به‌این‌ترتیب، خدا محبت و نجات‌بخشی خود را از راه فدا کردن عزیزترین محبوبش به انسان ارزانی داشت.

آنها معتقدند همان‌گونه که یک گناه باعث شد تمام بشریت در رنج و بدبختی فرو رود، فداکاری بزرگ و مصیبتی که مسیح متحمل شد، توانست همهٔ انسان‌ها را از گناه پاک کند و موجب بخشش آنان شود. اگر مسیح فدا نمی‌شد، هیچ راهی برای نجات انسان‌ها باقی نمی‌ماند:

«مسیح جانش را به عنوان بهای رهایی داد؛‏ یعنی بهای هم‌میزانی که لازم بود برای نجات همهٔ انسان‌ها پرداخت شود.‏ این پیامی است که باید در زمان تعیین‌شده دربارهٔ آن شهادت داده شود.»[3]

در نامهٔ اول یوحنا نیز چنین می‌خوانیم:

«خدا محبتش را از این طریق به ما نشان داد که پسر یگانه‌اش را به این دنیا فرستاد تا بتوانیم از طریق او به زندگی دست پیدا کنیم.‏ منظور از محبت همین است؛‏ نه این که ما به خدا محبت کرده باشیم،‏ بلکه او محبتش را به ما نشان داد و پسرش را فرستاد تا قربانی کفّاره برای گناهان ما باشد.»[4]

این دیدگاه در بخش‌های دیگر کتاب مقدس نیز بارها مطرح شده است. پولس در نامهٔ خود به رومیان در این زمینه چنین نوشته است:

«همان‌طور که یک گناه باعث شد همه نوع انسان‌ها به مرگ محکوم شوند،‏ یک کار عادلانه هم باعث می‌شود که همه نوع انسان‌ها درستکار شمرده شوند و به زندگی ابدی دست پیدا کنند.  همان طور که نافرمانی یک انسان باعث شد که عدهٔ زیادی به گناه آلوده شوند،‏ اطاعت یک انسان هم باعث می‌شود که عدهٔ زیادی درستکار شمرده شوند.‏»[5]

اما آیا قرآن چنین دیدگاه و طرز تفکری را تأیید می‌کند؟ از نظر قرآن، فدا شدن یک نفر هرگز نمی‌تواند گناه فرد دیگری را پاک کند. چنان‌که در سورهٔ اسراء آمده است:

﴿مَّنِ اهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبْعَثَ رَسُولًا﴾ (الإسراء: ۱۵)

کسی که راه یابد جز این نیست که برای خودش راه می‌یابد و هرکس گمراه شود به زیان خودش گمراه می‌شود و هیچ باربرنده‌ای بار دیگری را بر نمی‌دارد و ما هیچ‌گاه عذاب نمی‌کنیم مگر اینکه فرستاده‌ای بر انگیزیم.

از نگاه قرآن، کسی که نجات پیدا می‌کند، تنها خودش را نجات می‌دهد، نه دیگران را. هرکس مسئول اعمال خودش است و هیچ‌کس بار مسئولیت دیگری را بر دوش نمی‌کشد.

 

داستان آفرینش در قرآن

داستان آفرینش انسان در قرآن، از ابتدا تا انتها با آنچه در میان مسیحیان ترویج می‌شود متفاوت است. در نگاه مسیحیت، خدا انسان را برای حضور در ملکوت آفریده بود، اما این برنامه با گناه آدم دچار تغییر شد. درحالی‌که قرآن از همان آغاز، هدف را به‌صورت مشخص این‌گونه اعلام می‌کند:

﴿وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً …﴾ (البقرة: ۳۰)

و هنگامی که خداوندگارت به فرشتگان گفت: قطعاً من در زمین جانشینی می‌گمارم.

مگر ممکن است برنامهٔ خدا تغییر کند!؟ از نگاه قرآن، چنین چیزی معنا ندارد. از ابتدای خلقت، خدا آدم را برای زندگی در زمین آفرید و اراده کرد که او جانشین و خلیفهٔ الهی در زمین باشد. خدا از روی رحمت و مهربانی، برای نجات انسان چنین برنامه‌ای را در نظر گرفته بود که انسان وارد زمینی شود که پر از گناه، فساد و خونریزی است تا با تلاش و خودسازی، خود را از قید شهوات و گناهان رها سازد و به رحمت بی‌انتهای الهی برسد؛ نه‌اینکه در محیطی عاری از هرگونه سختی، رنج یا شهوت باشد؛ جایی که اگر خطایی در آن رخ داد، برای جبرانش شخص دیگری قربانی شود.

 

گناه اصلی و فرعی

از نگاه قرآن، شرط و مقدمهٔ نجات، هبوط است. اگر انسان بخواهد به نجات الهی دست یابد، باید نخست به زمین هبوط کند، با چالش‌ها و دشواری‌ها روبه‌رو شود و سپس خود را به نجات برساند. مولوی در این‌باره به‌زیبایی چنین می‌گوید:

خوی بد در ذات تو اصلی نبود / کز بد اصلی نیاید جز جحود

آن بد عاریتی باشد که او / آرد اقرار و شود او توبه‌جو

او در این ابیات، تأکید می‌کند که بدی و گناه دو نوع است: اصلی و فرعی. از نظر او، گناه اصلی آن نیست که خدا به انسان فرمانی بدهد و او برخلاف آن رفتار کند. این‌گونه خطاها فرعی‌اند. گناه اصلی زمانی رخ می‌دهد که انسان روحیهٔ حق‌طلبی را از دست بدهد و دچار خودخواهی و استکبار شود؛ در چنین شرایطی، راه توبه بر او بسته است. وی در ادامه، خطای آدم را فرعی می‌شمارد؛ چراکه او حق‌طلب بود و وقتی متوجه گناه خود شد، بی‌درنگ توبه کرد؛ اما گناه ابلیس از نوع اصلی بود؛ زیرا از سرِ تکبر و خودخواهی از امر الهی سرپیچی کرد و گفت: «من برترم» و راه توبه را بر خود بست.

هم‌چو آدم زلتش عاریه بود / لاجرم اندر زمان توبه نمود

چونک اصلی بود جرم آن بلیس / ره نبودش جانب توبهٔ نفیس

رو که رستی از خود و از خوی بد / و از زبانه  نار و از دندان  دد

بر‌این‌اساس، مانع اصلی در برابر رحمت الهی، گناه کردن نیست؛ بلکه خودخواهی و سرکشی در برابر حق است. ازآنجاکه آدم روحیهٔ حق‌طلبی داشت، هنگامی که به او گفته شد خطا کرده است، به اشتباه خود اعتراف کرد و آمرزش خواست و بدین‌سان از بخشش الهی بهره‌مند شد.

قرآن در داستان آدم نشان می‌دهد که پس از لغزش انسان، اگر روحیهٔ بازگشت و توبه در او وجود داشته باشد، رحمت و هدایت الهی شامل حالش می‌شود. این نکته در سورهٔ طه این‌گونه بیان شده است:

﴿فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ * ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَىٰ﴾ (طه: ۱۲۱ و ۱۲۲)

پس از آن خوردند و شرمگاه‌هایشان برایشان آشکار شد و شروع کردند آنها را با برگ باغ می‌پوشاندند. و آدم خداوندگارش را نافرمانی کرد و بیراهه رفت. سپس خداوندگارش او را برگزید و به او روی آورد و راهبری کرد.

هنگامی که آدم و همسرش دچار این مشکل شدند، خدا آنان را برگزید، توبه‌شان را پذیرفت و به‌سوی خودش راهبری‌شان کرد؛ همان راه مستقیمی که همواره باید از خدا بخواهیم تا در آن مسیر باشیم: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ».

بنابراین مسئلهٔ اصلی این نیست که آیا دچار گناه شده‌ایم یا نه؛ زیرا گناه، بخشی از طبیعت انسان است. آنچه اهمیت دارد این است که آیا انسان از درِ بازِ توبه بهره می‌برد یا نه! مولوی این نکتهٔ ظریف و مهم را چنین بیان می‌کند:

معصیت کردی به از هر طاعتی / آسمان پیموده‌ای در ساعتی

بس خجسته معصیت کان کرد مرد / نه ز خاری بر دمد اوراق ورد

اگر گناه با حالتی از بی‌تفاوتی و لجاجت همراه باشد، شقاوت و بدبختی ابدی را در پی خواهد داشت؛ اما اگر پس از گناه، دل‌شکستگی و توبهٔ واقعی وجود داشته باشد، آموزه‌های قرآن و اهل‌بیت نشان می‌دهند که خداوند چنین بنده‌ای را که با پشیمانی به‌سوی او بازگشته، حتی از بندگان عابد و پرهیزکاری که هرگز گناه نکرده‌اند، بیشتر دوست دارد.

 

نجات‌بخشی امام حسین (علیه‌السلام)

دانستن این نکات به ما کمک می‌کند تا در فهم مقصود از «سفینة النَّجاة» بودن امام حسین (علیه‌السلام) دچار اشتباه نشویم. همه شنیده‌ایم که مجلس عزای او می‌تواند انسان را نجات دهد و گریستن بر مصائبش موجب آمرزش گناهان می‌شود. این سخن کاملاً درست است؛ اما هرگز به این معنا نیست که گمان کنیم شخصیت بزرگی چون او رنج کشیده و کشته شده تا ما بتوانیم هر عملی را انجام دهیم و سپس امیدوار باشیم خدا گناهانمان را به‌خاطر فدارکاری او ببخشد؛ تنها به این دلیل که در خانواده‌ای شیعه به دنیا آمده‌ایم! خدا هرگز چنین قانون ناعادلانه‌ و تبعیض‌آمیزی ندارد.

آری ازآنجاکه این عزاداری‌ها، دل‌شکستگی و توبهٔ حقیقی را برای بسیاری به ارمغان می‌آورد، بدون تردید می‌توان محبت امام حسین (علیه‌السلام) و گریستن بر مصیبت‌های آن حضرت را سبب آمرزش گناهان و نجات انسان دانست؛ ولی شرط بهره‌مندی از این لطف و رحمت، اراده و تلاش خود انسان و زمینه‌سازی برای بهره‌گیری درست از این فرصت ارزشمند است.

ابوبصیر روایت می‌کند در کوفه، همسایه‌ای داشت که از افراد وابسته به حکومت و در ارتباط مستقیم با دربار بود. اوضاع مالی او نیز بهبود یافته بود و هر شب مجالس گناه برپا می‌کرد. چند بار نزد او رفتم و تذکر دادم که این رفتارها شایسته نیست اما سخنانم هیچ تأثیری در او نگذاشت. او در پاسخ گفت: می‌دانم در مسیر نادرستی قرار گرفته‌ام، ولی متأسفانه گرفتار شده‌ام. شنیده‌ام که تو از یاران امام صادق (علیه‌السلام) هستی. در اعماق دلم چیزی حس می‌کنم. از ایشان بخواه که مرا نجات دهد. من حقیقتاً دوست دارم نجات پیدا کنم، اما در دام افتاده‌ام. ابوبصیر نقل می‌کند پس از شنیدن سخنان همسایه‌اش، نزد امام جعفر صادق (علیه‌السلام) رفت و ماجرا را برای ایشان بازگو کرد. آن حضرت فرمود وقتی به کوفه بازگشتی، سلام مرا به او برسان و بگو آنچه تاکنون انجام داده‌ای، گذشته است؛ اما از این پس، دیگر آن کارها را تکرار نکن. من ضمانت تمام امور تو را برعهده می‌گیرم.

چند روز بعد، آن مرد کسی را نزد ابوبصیر فرستاد و او را فراخواند. ابوبصیر وقتی به خانهٔ او رفت و در زد، مرد در را اندکی گشود و گفت: «ابوبصیر، اکنون لباسی بر تن ندارم؛ هرچه از مال حرام داشتم، همه را بخشیدم، حتی لباس‌هایم را.» سپس از او خواست که برایش لباسی تهیه کند. ابوبصیر نیز چنین کرد. مدتی گذشت؛ دوباره به ابوبصیر خبر داد که حالش خوب نیست. وی برایش دارو آورد و از او پرستاری کرد؛ اما وضعیت مرد، به‌تدریج وخیم‌تر می‌شد. روزی که ابوبصیر بر بالین او بود، دید که به خود می‌پیچد تا اینکه ناگهان بیهوش شد؛ اما پس از لحظاتی چشمانش را باز کرد و گفت: «ابوبصیر، رفیقت به قولش وفا کرد.» سپس در آرامش و با حالی خوش و معنوی از دنیا رفت.

ابوبصیر می‌گوید مدتی بعد به مدینه نزد امام صادق (علیه‌السلام) رفتم. هنگامی که به منزل ایشان رسیدم و در را باز کردم، هنوز وارد نشده بودم که امام از داخل خانه صدایم زد و گفت: ابوبصیر، ما به وعدهٔ‌ خود عمل کردیم.

بعدی: برداشت نادرست از شفاعت

قبلی: وحدت حقیقت

بازگشت به فهرست

 

مطلب فوق در تاریخ 15/9/2025 در کتابخانه بنیاد امام علی (ع) منتشر شده است


[1] . نامهٔ پولُس به اِفِسُسیان  ۷:۱.

[2] . نامهٔ پولُس به رومیان ۵:۱۲.

[3] . نامهٔ اول پولُس به تیموتائوس ۲:۶.

[4] . نامهٔ اول یوحنا  ۱:۹.

[5] . نامهٔ پولُس به رومیان ۵:۱۸.