در این سلسله مباحث تلاش کردیم مفهوم «سفینة النجاة» بودن حضرت اباعبداللهالحسین (علیهالسلام) را بهتر بشناسیم. بدین منظور تلاش کردیم مبانی قرآنی نجات را بررسی کنیم و با تدبّر در آیات کتاب خدا، معنای نجاتبخشی اولیاء الهی و شیوههای رسیدن به سعادت و رحمت را بهتر بشناسیم. این بررسی نشان داد که رحمت الهی به دو نوع عام و خاص تقسیم میشود؛ رحمت عامی که همهٔ هستی را در بر گرفته و رحمت خاصی که بهصورت ویژه برای انسان در نظر گرفته شده است تا او را به سعادتی ابدی برساند. شرط رسیدن به این رحمت ویژه، ایمان و کانون دریافت آن، قلب انسان است و از طریق یاد خدا و عشق به او به دست میآید. پس قرآن و اهلبیت (علیهمالسلام) از طریق یادآوری خدا و نزدیک کردن ما به محبت و عشق او، دلمان را زنده و مسیر نجات را برایمان هموار میکنند.
در ادامه دانستیم منظور قرآن از مشروط دانستن نجات به ایمان، تصورات رایجی نیست که اغلب دینداران از تعریف ایمان دارند و سعادت را به اعتقاداتی خاص یا دین و فرقهای مشخص وابسته میدانند؛ بلکه قرآن به ایمانی اصلی و مطلق اشاره میکند که به معنای حقطلبی است و میتوان آن را معادل باور به خدا، بهعنوان حقیقت مطلق هستی، و پایبندی به اخلاق، بهعنوان پایه و مبنای مشترک زندگی انسانی دانست. بر این مبنا ایمان به باورهای مذهبی جایگاهی فرعی پیدا میکند و در درجات پایینتری از اهمیت قرار میگیرد؛ یعنی شرط ایمان برای نجات به این معناست که ما ابتدا باید تسلیم حقیقت باشیم و هرگاه حقیقتی برایمان آشکار شد، آن را بپذیریم؛ نهاینکه ابتدا به باورهایی خاص ایمان بیاوریم و سپس تلاش کنیم حقانیت آنها را تعریف و اثبات کنیم.
انحصارطلبی دینی
واقعیت این است که طبیعت انسان به خودخواهی گرایش دارد و همهچیز را برای خود میخواهد. همین ویژگی باعث میشود بسیاری از دینداران بر این باور باشند که اعتقادات آنها معیار حق و باطل و تنها شرط نجات است. این نگاه خودبینانه منحصر به مسلمانان یا پیروان دینی خاص نیست؛ بلکه در میان پیروان تمام ادیان دیده میشود. بسیاری از یهودیان، مسیحیان، مسلمانان و بسیاری دیگر از دینداران معتقدند که تنها خودشان نجات مییابند. حتی وقتی به سراغ فرقهها و مذاهب زیرمجموعهٔ این ادیان میرویم میبینیم آنها نیز با یکدیگر همین برخورد را دارند؛ بسیاری از شیعیان فقط شیعه بودن را نجاتبخش میدانند و بسیاری از سنیها جز اهل سنت را شایستهٔ نجات نمیبینند. همین نوع نگاه میان کاتولیکها، پروتستانها و ارتدوکسها وجود دارد و این قصه، همهجا همینگونه تکرار میشود.
این در حالی است که یکی از پیامهای اصلی و اهداف مهم قرآن، مبارزه با انحصارطلبی دینی است؛ اما عجیب و تأسفآور اینکه اغلب، نهتنها به این پیام مهم توجه نداریم، بلکه حتی آیات روشنی که مردم را از انحصارطلبی نهی میکنند نیز بهگونهای تفسیر میشوند که گویا بر انحصارطلبی تأکید دارند. این حد از وارونه شدن ارزشها و مفاهیم، واقعاً جای شگفتی و تأمل دارد.
قرآن کریم همواره هشدار میدهد که بهجای خداپرستی و حقطلبی، به دام دینپرستی یا تعصبات فرقهای نیفتید؛ چرا که این رفتار، نوعی شرک است. بااینحال، بسیاری از افراد بهجای تسلیم شدن در برابر خدا و حق، به باورها و اعتقادات موروثی خود بیشتر اهمیت میدهند.
آیات ۱۱۱ تا ۱۱۳ سورهٔ بقره، با صراحت بیشتری به این موضوع پرداخته است. گذشته از اینکه در آیات قبل و بعد از آن نیز به مسئلهٔ انحصارطلبی دینی اشاره شده؛ اما این سه آیه بهصورت واضح و صریح در این زمینه سخن گفته است:
﴿وَ قالوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إلاَّ مَنْ کانَ هوداً أوْ نَصاری تِلْکَ أمانیُّهُمْ قُلْ هاتوا بُرْهانَکُمْ إنْ کُنْتُمْ صادِقینَ﴾ ﴿البقره: ۱۱۱﴾
و گفتند هرگز کسی وارد بهشت نخواهد شد مگر آنکه یهودی یا نصرانی باشد؛ این آرزوهای واهی آنهاست؛ بگو اگر راست میگویید دلیل روشنتان را بیاورید.
طبیعت انسان بهگونهای است که گاهی آنچه را آرزو دارد حقیقت داشته باشد، بهعنوان واقعیت بیان میکند. در این آیه از قرآن نیز به آرزوی یهودیان و مسیحیانی اشاره میشود که معتقدند کسی نجات نمییابد و وارد بهشت نمیشود، مگر اینکه پیرو دین آنها باشد. اما پاسخ قرآن به این ادعا چیست؟
﴿بَلی مَنْ أسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنونَ﴾ ﴿البقره: ۱۱۲﴾
نه اینچنین نیست؛ هر کس در حالی که نیکوکار باشد روی خود را تسلیم خدا قرار دهد پاداشش را نزد خداوندگارش خواهد داشت و نه هیچ بیمی بر ایشان میرود و نه اندوهگین میشوند.
طبق این آیهٔ شریفه، هرکس که تسلیم خدا باشد، نجات خواهد یافت؛ فارغ از اینکه پیرو کدام دین باشد! ممکن است برخی تصور کنند که قرآن قصد دارد فقط یهودیان و مسیحیان را زیر سؤال ببرد و نجات را منحصراً وابسته به پذیرش اسلام بداند؛ اما برای فهم دقیقتر این مطلب، باید به آیهٔ بعدی توجه کنیم که میفرماید:
﴿وَ قالَتِ الْیَهودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ وَ قالَتِ النَّصاری لَیْسَتِ الْیَهودُ عَلی شَیْءٍ وَ هُمْ یَتْلونَ الْکِتابَ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ لا یَعْلَمونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقیامَةِ فیما کانوا فیهِ یَخْتَلِفونَ﴾ ﴿البقره: ۱۱۳﴾
و یهودیان گفتند: «نصرانیها هیچ ارزشی ندارند» و نصرانیها گفتند: «یهودیان هیچ ارزشی ندارند» در حالی که آنها کتاب را تلاوت میکنند. همانگونه کسانی که نمیدانند نیز شبیه سخن آنها را گفتند؛ ولی خدا در روز رستاخیز در آنچه آنها دربارهاش اختلاف داشتند میانشان داوری خواهد کرد.
این آیه علاوه بر یهودیان و مسیحیان، دربارهٔ افرادی سخن میگوید که از علم و درک کافی برخوردار نیستند و مبانی قرآنی نجات را نفهمیدهاند؛ لذا فقط خودشان را برحق میدانند و هیچ سهمی از رحمت خدا و بهشت و سعادت، برای دیگران قائل نیستند. آمدن تعبیر «الَّذینَ لا یَعْلَمونَ» برای تأکید بر همین نکته است که چنین تفکر نادرستی، مخصوص مسیحیان و یهودیان نیست و گروهی از مسلمانان نیز همچون آنان درک درستی از موضوع نجات ندارند و ادعایی شبیه ادعای آنها را تکرار میکنند و فقط خودشان را لایق بهشت میدانند.
جابهجایی ایمان اصلی و فرعی
اشتباهی که در اینجا رخ داده، این است که ایمان فرعی جای ایمان اصلی را گرفته و موضوع مهمتر به فراموشی سپرده شده است. البته بدون شک، وقتی از آمدن پیامبری از سوی خدا آگاه شدیم، وظیفه داریم به او ایمان بیاوریم و مسلمان باشیم؛ زیرا اگر واقعاً حقطلب و بااخلاق باشیم و بدانیم کسی پیامبر خداست، امکان ندارد به او ایمان نیاوریم؛ ولی مسئله اینجاست که این ایمان بهخاطر اهمیت و اولویت حقطلبی است؛ لذا نباید این موضوع مهمتر را نادیده گرفت و باورهای خاص را بهجای آن قرار داد. این جابهجایی است که باعث تخریب ایمان میشود.
قرآن کریم در آیات ۱۲۷ تا ۱۴۱ سورهٔ بقره و حتی آیاتی قبل و بعد از این آیات (که چند صفحه از این کتاب را شامل میشود) نیز به همین موضوع میپردازد. انتقادی که در این آیات به یهودیان و مسیحیان وارد میشود این است که چرا هنگام مواجهه با کسی که خود را پیامبر خدا معرفی میکند، او را صرفاً به این دلیل انکار میکنند که تنها خودشان برحق هستند و ادعای هر فرد دیگری باطل است. قرآن برای توضیح و تبیین این موضوع، ابتدا به سرگذشت حضرت ابراهیم (علیهالسلام) میپردازد و میفرماید:
﴿وَ إذْ یَرْفَعُ إبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إسْماعیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إنَّکَ أنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ﴾ ﴿البقره: ۱۲۷﴾
و هنگامی که ابراهیم همراه با اسماعیل پایههای خانه را بالا میبرد، ای خداوندگار ما از ما بپذیر که بهراستی تویی که شنوا و دانایی.
بسی مایهٔ شگفتی است که یهودیان و مسیحیانی که ادعای برحق بودن داشتند و شرافت خود را بهخاطر انتساب به حضرت ابراهیم (علیهالسلام) میدانستند، به سخنان آن حضرت توجه نمیکردند که میفرمود:
﴿رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إنَّکَ أنْتَ التَّوّابُ الرَّحیمُ﴾ ﴿البقره: ۱۲۸﴾
ای خداوندگار ما، ما را تسلیم خودت قرار ده و از نسل ما امّتی را تسلیم خودت بدار و راه و رسم بندگیمان را نشانمان ده و بر ما رو آور که بهراستی تویی که بسیار بازگشتکنندهٔ به گناهکاران و مهربانی.
ملاک نجات از نگاه حضرت ابراهیم (علیهالسلام)، تسلیم بودن در برابر خداست. چنانچه در آیات بعدی چنین آمده است:
﴿إذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أسْلِمْ قالَ أسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمینَ﴾ ﴿البقره: ۱۳۱﴾
آنگاه که خداوندگارش به او گفت تسلیم باش و او گفت: «تسلیم خداوندگار جهانیان شدم.»
آن حضرت همینکه خدا از او خواست تسلیم شود، فرمان الهی را پذیرفت و از آن پیروی کرد. او به فرزندان خود نیز سفارش میکرد همین راه را در پیش گیرند و تسلیم خدا باشند:
﴿وَ وَصَّی بِها إبْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقوبُ یا بَنیَّ إنَّ اللّهَ اصْطَفی لَکُمُ الدّینَ فَلا تَموتُنَّ إلاَّ وَ أنْتُمْ مُسْلِمونَ﴾ ﴿البقره: ۱۳۲﴾
و ابراهیم فرزندانش را بدان سفارش کرد و یعقوب نیز، که ای فرزندان من، بهراستی خدا برای شما دین را برگزیده است؛ پس مبادا جز در حالی که تسلیم حق باشید بمیرید.
با اینکه در عبارت «فَلا تَموتُنَّ إلاَّ وَأنْتُمْ مُسْلِمونَ» بر تسلیم بودن تأکید شده است، متأسفانه برخی از یهودیان و مسیحیان که خود را پیرو حضرت ابراهیم (علیهالسلام) و منتسب به ایشان میشمردند، به روش دیگری رفتار میکردند:
﴿وَ قالوا کونوا هوداً أوْ نَصاری تَهْتَدوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إبْراهیمَ حَنیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ﴾ ﴿البقره: ۱۳۵﴾
و گفتند: «یهودی یا نصرانی باشید تا راه یابید.» بگو: «بلکه آیین حقطلبانهٔ ابراهیم؛ که از مشرکان نبود.
از این آیات بهخوبی فهمیده میشود که مشکل قرآن با کسانی بوده است که اصرار داشتند باید تابع دین ما باشید تا نجات پیدا کنید، لذا به آنها یادآوری میکند که ابراهیم (علیهالسلام) بر این باور بود که این عناوین اهمیتی ندارند و تأکید میکرد که باید حقطلب باشید تا نجات یابید. او ایمان اصلی و مهمتر را ملاک نجات میدانست. لذا در آیهٔ بعد از همگان خواسته میشود همهٔ ملاکها و عناوین دیگر را کنار بگذارند و در برابر هر سخن حقی تسلیم باشند:
﴿قولوا آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ إلی إبْراهیمَ وَ إسْماعیلَ وَ إسْحاقَ وَ یَعْقوبَ وَ الْأسْباطِ وَ ما أوتیَ موسی وَ عیسی وَ ما أوتیَ النَّبیّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمونَ﴾ ﴿البقره: ۱۳۶﴾
بگویید: «به خدا و آنچه بهسوی ما فرو فرستاده شد و آنچه بهسوی ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و نوادگان فرو فرستاده شد و آنچه به موسی و عیسی داده شد و آنچه از جانب خداوندگارشان به پیامبران داده شد ایمان آوردیم و میان هیچیک از آنها فرق نمیگذاریم و ما تسلیم اوییم.
در ادامهٔ این مطالب، در آیهٔ ۱۳۷ به نکتهٔ مهمتری اشاره شده است:
﴿فَإنْ آمَنوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إنْ تَوَلَّوْا فَإنَّما هُمْ فی شِقاقٍ فَسَیَکْفیکَهُمُ اللّهُ وَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ﴾ ﴿البقره: ۱۳۷﴾
پس اگر به مانند آنچه شما بدان ایمان آوردهاید ایمان آوردند قطعاً راه یافتهاند، ولی اگر روی برگرداندند جز این نیست که در ستیزهاند. پس بهزودی خدا تو را در برابر آنها کفایت خواهد کرد که او شنوای داناست.
در این آیه نکتهٔ بسیار مهمی مطرح شده است که واقعاً جای تأمل و دقت دارد: خدا نجات یهودیان یا مسیحیان را مشروط به ایمان آوردنشان به باورهای خاص مسلمانان ندانسته، بلکه فرموده است: «بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ»؛ یعنی آنچه اهمیت دارد این است که آنان نیز به چیزی شبیه آنچه شما بدان ایمان آوردهاید، ایمان بیاورند؛ نه دقیقاً به همان چیزی که باور شماست. پس اگر همانگونه که شما به آنچه تشخیص دادهاید، ایمان آوردهاید، آنها نیز به همان چیزی که وجداناً حق میدانند، ایمان بیاورند، راهیافته و اهل نجات خواهند بود. درواقع، موضوع و جزئیات این ایمان چندان مهم نیست، بلکه ملاک آن اهمیت دارد و همینکه ایمان با ملاکی مشابه باشد، کافی است.
وقتی ادامهٔ این آیات را بررسی میکنیم، میبینم همچنان این تأکیدات ادامه دارد؛ تا جایی که در آیهٔ ۱۴۰ میفرماید:
﴿أمْ تَقولونَ إنَّ إبْراهیمَ وَ إسْماعیلَ وَ إسْحاقَ وَ یَعْقوبَ وَ الْأسْباطَ کانوا هوداً أوْ نَصاری قُلْ أأنْتُمْ أعْلَمُ أمِ اللّهُ وَ مَنْ أظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ ما اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلونَ﴾ ﴿البقره: ۱۴۰﴾
یا میگویید: «ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و نوادگان ویژه، یهودی یا نصرانی بودند»؟! بگو: «شما بهتر میدانید یا خدا؟» و چه کسی ستمگرتر است از آن که گواهیای را که از جانب خدا نزد اوست کتمان کند.
بسیاری از افراد وقتی میشنوند که قرآن کریم دربارهٔ حضرت ابراهیم، موسی و عیسی (علیهمالسلام) گفته است که آنها مسلمان بودهاند، همین نکته را هم بهعنوان دلیلی بر درست بودن انحصارطلبی دینی در نظر میگیرند و میگویند: پس معلوم میشود مسلمان بودن شرط اصلی نجات است و حتی پیامبران گذشته نیز به پیامبر اسلام ایمان داشته و پیرو دین اسلام بودهاند. قرآن در این آیه دقیقاً همین نوع نگاه و همین ادعا را از مسیحیان و یهودیان نقل میکند که آنان نیز حضرت ابراهیم را یهودی یا مسیحی میدانستند. ملاحظه میکنید که چقدر نگاهها و حرفها با هم شباهت دارند و همهٔ ما دائم در اطراف خود، سخنانی از این دست را میشنویم و با این نوع تفکر آشنایی داریم.
ولی خدا در قرآن، با این نوع سخنان و این طرز تفکر به مقابله برخاسته و برای تأکید بر این نکته، همهٔ پیامبران را حقطلب معرفی کرده است. این کتاب با صراحت، تعصبهای دینی و فرقهای را مردود میشمرد و تنها از یک دین سخن میگوید و آن، حقطلبی است. توجه به این نکته به ما کمک میکند یکسان بودن گوهر ادیان را بهتر درک کنیم و بدانیم معیار اصلی در همهٔ آنها، تسلیم بودن در برابر حقیقت است.
مولوی در مثنوی معنوی به تبعیت از قرآن چنین میگوید:
ذکر موسی بند خاطرها شدست / کین حکایتهاست که پیشین بدست
مشکل افرادی که با وجود شناختن این فرد بهعنوان پیامبر خدا، به او ایمان نیاوردند، این بود که بین ایمان اصلی و فرعی تمایز درستی قائل نشده بودند. آنان همواره بر بزرگی حضرت موسی (علیهالسلام) تأکید میکردند، اما از این حقیقت غافل بودند که تنها نباید بر یک مصداق اصرار ورزید و به سایر حقایق بیتوجه بود.
ذکر موسی بهر روپوشست لیک / نور موسی نقد تست ای مرد نیک
موسی و فرعون در هستی تست / باید این دو خصم را در خویش جست
آنچه اهمیت بیشتری دارد، این است که به پیام موسی و محتوای دعوت او توجه کنیم، نه صرفاً به شخص او. اگر عقیدهٔ صحیحی را برگزیدیم، لازم است در درون خود جستجو کنیم که آیا واقعاً تسلیم حق هستیم؟ آیا حرف حق را میپذیریم و در صورتی که خطایی مرتکب شدیم، عذرخواهی میکنیم؟ این نشانهای است که باید حقطلبی و مسلمان واقعی بودن خود را با آن بسنجیم. مولوی سپس چنین ادامه میدهد:
گر نظر در شیشه داری گم شوی / زانک از شیشهست اعداد دوی
فایدهٔ عینک این است که تصاویر و اطراف خود را بهتر ببینیم. مولوی در بیت بالا به این نکتهٔ ظریف اشاره میکند که اگر به جای تمرکز بر آنچه عینک نشان میدهد، به خود شیشهٔ عینک خیره شوی، راه را گم خواهی کرد. این شیشههای متنوع، صرفاً ابزارهایی هستند که به ما کمک میکنند حقایق را روشنتر و واضحتر ببینیم؛ اما کسانی که فقط به ظاهر شیشه توجه کرده و نوری را که پشت آن است از یاد میبرند، گم میشوند و ایمانشان نیز متزلزل خواهد شد.
ور نظر بر نور داری وا رهی / از دوی و اعداد جسم منتهی
از نظرگاهست ای مغز وجود / اختلاف مؤمن و گبر و جهود
مولوی در این ابیات به تفاوت میان مؤمن واقعی و افرادی همچون گبر، جهود، یا انسانهای منحرف اشاره میکند. منظور او از مؤمن در اینجا، مؤمن واقعی است و گبر و جهود را معمولاً در اشعارش بهعنوان نمادی از گمراهی و انحراف مطرح میکند. اگر از این زاویه به این ابیات نگاه کنیم، معنای آن را گستردهتر از مصادیقی خاص میبینیم و هر فرد متعصب و لجوجی را در گروه مقابل مؤمنان خواهیم دانست و متوجه میشویم رفتار و برخورد متعصبان شیعه و سنی و دیگر ادیان، از قواعدی مشابه پیروی میکند.
او معتقد است بین شیعه یا سنی متعصب، یا حتی یهودی متعصب تفاوتی وجود ندارد؛ چراکه همگی در مسیر گمراهیاند. این تفاوت تنها در «نظرگاه» است. نظرگاه به چه معناست؟ یعنی شاخصهٔ مؤمن واقعی، پذیرش حق و تسلیم بودن در برابر آن است؛ اما وقتی کسی با انحراف روبهرو میشود و همچنان بر ظاهر امور اصرار دارد، ایمان حقیقی جای خود را به ایمان ظاهری میدهد؛ ایمانی که از نگاه قرآن، نهتنها بیخاصیت، بلکه ایمانی وارونه و پلید است:
﴿… قُلْ بِئْسَمَا يَأْمُرُكُم بِهِ إِيمَانُكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ﴾ ﴿البقرة: ٩٣﴾
بگو: «ایمانتان به چه بد چیزی فرمانتان میدهد؛ اگر مؤمن باشید!»
باور و ایمانی که براساس ظواهر سطحی و تعصبات بیپایه شکل گرفته باشد، نه بر مبنای حقطلبی، پیامدهایی منفی به دنبال خواهد داشت. چنین ایمانی هرچه افزایش یابد، زمینه را برای گسترش بدیهایی همچون خشونت، جرم، جنایت و بداخلاقی فراهمتر میکند. در طول تاریخ، بسیاری از فسادها، جنگها و کشتارها به نام دین انجام پذیرفتهاند و عاملان آن، اغلب ادعا میکنند به فرمان خدا عمل کرده، یا وعدهٔ الهی را تحقق بخشیدهاند، و یا از سرزمین موعود سخن به میان میآورند.
نجات دین از ایمان وارونه
اینجاست که مفهوم «سفینة النجاة» بودن امام حسین (علیهالسلام) را بهتر درک میکنیم. زیرا آن حضرت علیه چنین ایمان وارونه و خطرناکی قیام کرد و با خون خود، اسلام را از چنگال چنین خطری رهایی بخشید و معنای ایمان حقیقی را آشکار ساخت.
اگر به دو جبههای که در عاشورا در برابر هم صف کشیدند دقت کنیم، میبینیم یکطرف را خشکهمقدسانی ظاهربین تشکیل میدادند که بسیاری از آنها اهل نماز جماعت و قرائت قرآن بودند و با پیشانیهای پینهبسته و ادعای قصد قربت میخواستند به خیال خود، از حکومت اسلامی و احکام شریعت محافظت کنند؛ اما در طرف مقابل، جبههٔ یاران سیدالشهداء (علیهالسلام) بود که همگان را به آزادگی، انسانیت و شرافت دعوت میکرد.
نمونهای از این تقابل را میتوان در رفتار و نوع نگاه شمر بن ذیالجوشن، بهعنوان یکی از چهرههای اصلی سپاهی که به جنگ به امام حسین (علیهالسلام) آمده بودند، مشاهده کرد. آنگونه که در منابع تاریخی نقل شده است، فردی بهنام ابواسحاق میگوید:
شمر با ما نماز میخواند؛ دیدم او بعد از نمازش چنین دعا میکرد: «خدايا تو شريفی و شريف را دوست داری و تو میدانی من مرد شريفی هستم، پس گناه مرا بيامرز!» به او گفتم: «چگونه خدا تو را بيامرزد، در حالی كه در كشتن پسر رسول خدا نقش داشتی؟!» شمر گفت: «وای بر تو! اگر من حسين را نمیكشتم، پس چه باید میکردم؟! امیرانمان به ما فرمانی دادند و ما با آنها مخالفت نكرديم؛ که اگر مخالفت میكرديم، از اين الاغهای بدبخت بدتر بوديم.»[1]
این جریان و نمونههای دیگری از این دست، بهخوبی نشان میدهد یکی از عوامل اصلی جنایتهایی که در روز عاشورا رخ داد، ظاهربینی و مقدسمآبی افرادی بود که مناسک، ظواهر دینی و آنچه را بهعنوان اسلام به آنها معرفی شده بود، بسیار مهمتر و بالاتر از انسانیت، اخلاق و عدالت میدانستند. یکی دیگر از اسناد تاریخی که این حقیقت تلخ را تأیید میکند، قضیهای است که فردی بهنام عبدالرحمن بن أبینعیم بجلی نقل میکند. او میگوید:
در مجلس عبدالله بن عمر بودم؛ دیدم فردی از وى دربارهٔ كشتن و يا نجاست خون پشه سؤال كرد. عبد الله بن عمر از او پرسيد: «اهل كجایی؟» گفت: «از مردم عراقم.» عبدالله گفت: «اين مرد را تماشا كنيد كه از من دربارهٔ خون پشه سؤال مىكند، در صورتى كه خون پسر پيامبر را بهناحق ريختند!» عبد الله عمر سپس گفت: «از پيامبر اكرم شنيدم كه دربارهٔ حسن و حسين میگفت: آنان دستهگلهای من از اين جهان هستند.»[2]
این موضوع، نهتنها در قیام عاشورا، بلکه در زندگی همهٔ پیامبران الهی با همین ترکیب دیده میشود؛ زیرا اینگونه نبود که دشمنان پیامبران خدا را افرادی بیدین تشکیل دهند. بیدینها اغلب کاری به این امور نداشتند و مشغول زندگی عادی خود بودند. دشمنان اصلی فرستادگان خدا را معمولاً دینداران متعصبی تشکیل میدادند که با انگیزههای ایمانی و بهخاطر اصرار بر باورهای قبلی خود، حاضر به پذیرش سخنان جدید و متفاوت نمیشدند و در برابر حقیقت ایستادگی میکردند.
بعدی: وحدت حقیقت
قبلی: ایمان اصلی و فرعی
مطلب فوق در تاریخ 15/9/2025 در کتابخانه بنیاد امام علی (ع) منتشر شده است
[1] . لسان المیزان، ج ۳، ص ۱۵۲.
[2] . سنن بیهقی، ج ۸، ص ۱۵۹.